سلام:( تنها کسی که توی این وب میره مدرسه هنوز منم:(( کنکورم دارم:( دعا کنین

تاريخ : یکشنبه نهم شهریور 1393 | 13:14 | نویسنده : شنل قرمزی |

چه عجب فک کنم نیام سنگین تره ولی خب اومدم دگ آخه توخونمون جنبه کامپیوتر نیس سه سوته آمپرش(؟)

میزنه بالا میسوزه مام نکه سرمون شلوغه نمیرسیم بیایم آخی واقعانم شلوغه چون تازگیا خاله شدم!!(سه روزه)

چقدم دوسش دارم عاشقش شدم بکل راستی امروز پاشایی تربته چقد دوس دارم برم ولی کسی نیس باش برم

هیچی دگ تابستونم تموم داره میشه  ومن هیچ غلطی نکردم

دلم واسه اول مهر و مدرسه تنگ شده چه روزایی بود واسه سر صف الان حاضرم 2ساعتم سرصف واستمو با

جناح چارطرفم حرف نزنموناظمو اذیت نکنم دلم تنگه واسه زنگ تفریحاش باورم  که نمیشه تموم شد تو دانشگاهم

 هر ترم واست لباس فرم و کفش میگیرن؟؟

مامانت واست خوراکی و ساندویچ میبنده؟میتونی وسط تنا و...بازی کنی دنبال چیپس و پفیلای دوستات بدویی

پفیلارو قایم کنی دوستات نبینن بری یه گوشه یواشکی بخوری باشلنگ و لیوان آب رودوستات بریزی باگچ وتخته

پاک کن مانتوبچه ها رو نقاشی کنی ردش کن بنویسی  یواشکی گوشی بیاری زنگ تفریح بزنی برقصی یا

هندزفری بزنی تو گوشت سرکلاسا اس بدی تو امتحانا تقلب کنی (البته این موردای آخرو

میتونی) کفشای معلماتو موقع نماز برداری بیاری تو کلاسو دور تادور تخته بچینی یه چیز باحالتر وسط حیاط رو

آسفالت مدرسه بشینی و بادوستات یه حلقه تشکیل بدی سرتو بذاری رو پای دوستات زنگای ورزشوپرورشی و...

بری نمازخونه چرت بزنی بری از کتابخونه کتاب بگیری یا بدی به بچه های مقاطع پایینتر  یا تو نایلونش کنی که

دوستات نبینن چی گرفتی یادش بخیر پاکت فریزرساندویچامونو باد میکردیم روسرهم میترکوندیم یادش بخیر زنگ

که میخورد تو سالن زیر کولر دم دفتر آقایون دم در کلاسا پلاس بودیم یاد سوت ناظم افتادم...یاد اردو هامون بخیر

یاد بازیای پانتومیم یاد بستنی ها و ساندویچ ها شیرینی و کیک تولد مراسمای جشن و عید و سوگواری و زیارت

عاشورا(چقدعلاقه به برگزاری این مراسما داشتیم انقد خوشحال میشدیم که نگومخصوصا وقتی زنگ بعدی

میخواستن درس بپرسن) والیبال و بسکتبالو بدمینتون بازیا حلقه زدنامون عاشق شدنامون(سحر و سپیده و عسل

 و...) مجله هایی که باهم میدیدیم عکسایی که بچه ها از روزنامه میکندن چه دورانی بود وبلاگایی که میساختیم

جالب ترش زنگ مطالعه و تحقیق یادتونه ؟ تحقیقی که قرار بود بره جشنواره ولی از ناکجاآباد سر درآوردیادمشق

عشق بخیر یادش بخیر پرسش کتبی میدادیم بعد چون خودمون تصحیح میکردیم دوستامونو به جون عشقاشون

قسم میدادیم یا اینکه باهم قرارمیذاشتیم برگه هامونو باهم عوض کردیم به هم نمره بدیم یادش بخیر وقتی

گروهی مینشستیم صندلیامونو خرت وخرت رو زمین میکشیدیم یادش بخیر همه پرسشای سرکلاسیو زنگای

تفریح میخوندیم تمرینامونو از روی هم مینوشتیم انشاهامونو میدادیم منگول بنویسه یادش بخیرتو اتاق سایت

میرفتیم قالبای وبلاگای همو عکسای قشنگشو میدیدیم آهنگاشو گوش میدادیم یادش بخیرمیرفتیم سوپر سر

کوچه مدرسمون پفک و چیپس و بستنی و لواشک میخریدیم چقد سال آخری تونخ یه مدرسه ای توشهرمون بودیم

یادش بخیرمیرفتیم سالن والفجر یادش بخیرمیرفتیم آزمایشگاه میرفتیم سالن برای تشویق دوستامون واسه والیبال

خودم بشخصه همه ی انرژیمو تو سالنا خالی میکردم واسه حریفا دس تکون میدادم با بطری آب معدنی به درودیوار

میکوبیدیم یاد خاطرات کلاسای تابستونی بخیر  یاد گریه هامون بخیر چقد گریه میکردیم  یاد قهر و آشتیامون بخیر

یاد عکسایی که گرفتیم یاد شلمچه رفتنمون یادش بخیر یاد خوشیامون بخیر یاد روز آخر بخیر...

تمام شد  



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 10:7 | نویسنده : حبه انگور |
ادامه مطلب یه عکسه که دیدنش به درد دنیا و اخرت هیچکس نمیخوره

فقط احیانا اگه بچه های مدرسه و یا حتی شهر میان وب (که نمیان . گم و گورن!) برن ببینن



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | 12:48 | نویسنده : شنگول |

نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی بد احساسیه

+ ادامه مطلبم عکسه



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد 1393 | 10:22 | نویسنده : شنگول |

سلام به همه

دیگه تموم شد..کنکور دیگه...

اعلام نتایج...انتخاب رشته...

اینم یه اتفاق سخت  که تموم شد  ولی بازم یکی دیگه تو راهه...بازم یکی دیگه و بازم یکی دیگه....شاید دنیا ایستگاه تنفس نداره...

دنیای آدم بزرگا اینه دیگه...جدایی پشت جدایی...هرکس به یه شهری میره ...ودریغ از سیل اس ام اس و میس کالی که یه زمانی  از رو گوشی هامون پاک نمیشد...تک زنگ هایی که  واسه روکم کنی تند تند دوباره تک میزدیم تا ببینیم کی میس کال بیشتری میزنه!!!

یا وقتایی که اونقدر اس مجانی میدادیم که دیگه ایرانسل نمیذاشت بیشتر از این بدیم!!!!

*150*..........

هی  حبه انگورجون دیگه دوران راهنمایی دبیرستان تموم شد...واسه همیشه...برگشتن به اون دوران آرزویی بود که هممون واسه رسیدن بهش خیلی شبا گریه کردیم...خیلی شبا...

روزگار زودتر از اونچی که ما فکر میکنیم حرکت میکنه

چه قدر سخته که بعضی چیزا دیگه برنمیگردن

دیگه اسم "سمپادی"از رو ما برداشته شد و شدیم دانشگاه" ..."ی

اون بزغاله ها حالا دیگه بزی شدن واسه خودشون!!!!

شدن دانشجو!

خیلی ازبزغاله های  مدرسمون قراره برن یه شهر دیگه ....میگن بعضی ها وقتی میرن دانشگاه

یهو میبینیشون  توخیابون

میبینی سمشون  تو سم  یه  بزپسر و پشم های بلوندشون!!(رنگ پشم های من که سفیده...رنگ خوب سراغ داشتین بگین!!!) بیرون مقنعه اشون یا فرفری یا فرق کج یا چتری!!!

پوزه های قرمز یا صورتی البته رنگ هایی مثل آبی هم دیده شده!!!(البته نمیدونم واسه دهن ما بزغاله ها اصطلاح پوزه رو به کار میبرن یا نه؟ دیگه خواهشا سوتی نگیرین!!)

ژل و بوتیکس و یه چسب زخم هم رو بینیشون!!

عین این عروسک بزغاله ای هایی که تو بازار میفروشن!!

 

هر سمی یه ساپورت  و با یه پیراهن گل منگلی به جای مانتو!!

زنگولشونم از اون مدرناست که وقتی راه میرن  انواع موزیکال زیر زمینی و پشت بومی و حال و اتاق پذیرایی و حموم و...(بسه دیگه یکی جلومو بگیره!!)

امیدوارم هرکی میره دانشگاه  با بقیه بزغاله ها اونجور غریبه نشه که انگار....

 

یادتونه یه زمانی اونقدر خوشحال بودیم که کلی متن طنز خوشگل خودمون مینوشتیم و چندتا "سمت درد نکنه" و "یونجه پلو"و"شیرعلف "ضمیمیه اش میکردیم و اونقدر باهاشون خوش بودیم که هرمتنی رو ده بار میخوندیم!

یا صیغه ی بعید ابعد!!!که خودمون اختراعش کردیم!!"شده بوده بودم...نوشته بوده بودم....رفته بوده بودیم"

این روزا حتی پیدا کردن لبخند هم رو لبای  ما بزغاله ها شده  پیدا کردن گنج خانم علایی!!(ماه عسل)

حتی اصن نیستیم که همون صورت بدون خنده هم ببینیم!!

خیلی خوبه که این وبلاگ هست تا با هم بودن فقط یه ارزو نباشه...خیلی خوشحالم که اینجا هستین

دوستون دارم خواهرای خودم

 

 (از تاخیر های طولانی عذرمیخوام خیلی سرم شلوغ بود یا کامپیوتر خراب بود یا نبودیم)



تاريخ : یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 | 13:44 | نویسنده : منگول |

چرا وقتی کنترل گم میشه همه فک میکنن زیر منه ؟


هی میگن پاشوو . . .


نه اینجوری نه کامل پاشووو . . .


نیس دیگه آقاجون باشه احساس میکنم دیگه :|

 

 

  یکی از سخت ترین خداحافظی ها
 
خداحافظی با سنگیه که از سر کوچه تا دم خونه شوتش کرده ای !

 

 

رایج ترین دلیل پسرا برای جمع نکردن رخت خوابشون.

.

.

.

شب دوباره باید بیام بخوابم دیگــــه!!

 

 

مورد داشتیم پـــسره به خاطر فوت اقوامش

تا ۴۰ روز دست ب ابروهاش نزده

 

تو خارج حتی گداهاشونم خارجی حرف میزنن …..

ما کجائیم و اونا کجا…

 

 

این دخترایی که گوششونو میندازن بیرون منظورشون چیه ؟


                          مشکل شنوایی دارن یا میخوان بگن ما گوش داریم شما ندارین ؟

 

                                              همیشه فکر میکردم هوا مجانیه…

                                               تا اینکه یه بسته چیپس خریدم...

 

 

                                       

از شاهکار های صدا و سیما اینه که
.
.
.
«مزدک» رو به برزیل اعزام کردن تا «عادل» از تهران گزارش کنه(انصافا!)

 

 

  تَوَهمی که هیچ وقت عملی نشد :

                                         امروز از اینجا تا....... اینجا رو می خونم،


                                                فردا هم بقیه شو می خونم...

 



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 14:39 | نویسنده : شنگول |
 

 

++ دیشب شماره 13 روسیه رو اعصاب کی نبود ؟ قد دراز بی ریخت ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 15:16 | نویسنده : شنگول |
کاش میشد ببینمش و احساسشو ازش بپرسم ...!

احساس خوشگلی ؟! خوش تیپی ؟! نازی ؟! آیا ؟؟؟                   

 

++ شک نکنین اینکه آرژانتین باخت تقصیر من بودا .

آقا ما از اول جام طرفدار هر تیمی شدیم باخت    !!

البته من تا دیروز صبح طرفدار آلمان بودم بعدش خوندم نیمار گفته دوس داره آرژانتین قهرمان شه هیچی

دیگه نظرم عوض شد گفتم هرچی نیمار بگه !



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 16:9 | نویسنده : شنگول |
 از یارو میپرسن بازی آلمان برزیل چند چنده ؟

طرف جواب میده : الان ؟ ... یا الان ...؟!

+من مثلا طرفدار برزیل بودم . طرفدار متعصب به من میگن !

+ نیمار خیلی خوش شانس بود که بازی رو از دست داد .

من کلا زیاد فوتبالی نیستم فقط یه چیزی میگم که جو داده باشم. حالا مثلا آلمان قهرمان شه

یا آرژانتین چ فرقی به حال ما داره ؟کنکور قبول میشیم ؟؟ والا ...!!



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 22:50 | نویسنده : شنگول |
بالا خره تونستم وارد شم...

وای خدایا چقد دلم لک زده بود واسه اینجا

خوش اومدم

خیلی ذوق دارم چه همه حرف دارم یه سالی میشه نیومدم

اه عه فک کردم کنکور بدیم کلی ذوق می کنیم شاد میشیم راحت میشیم ولی انگار خبری نیس

نمیدونم چرا هرشب دارم به دوران دبیرستانم فکر میکنم مخصوصا سال دوم و هرشب گریم میگیره اگه 

نمیومدم  اینجا خفه میشدم باید از خیلی ها حلالیت بگیرم اما چه جوری؟؟؟؟

بیخیال...فقط دعا میکنم همه نوجوونا راهشونو تو بیداری طی کنن

راستی امروز تولد منگوله منگولکم تولدت مبارک

 یه سوال از شنگول:تو چرا غمگینی؟راستی یه سوالایی ازت دارم ولی خصوصیه



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 12:6 | نویسنده : حبه انگور |
مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.